تبليغاتX
نگاه شخصی من

نگاه شخصی من

سینما

نظریه ی فیلم و فیلمسازی فیمینیستی

 

انقلاب فیمینیستی

جنبش زنان به یکباره از راه نرسید؛ تعداد فزاینده ای از زنان، از همان روزهای مبارزه برای کسب حق رای برای زنان، متوجه نیاز به تساوی با مردان شده بودند. در دهه ی هفتاد، جو سیاسی و اجتماعی تازه ای پا به عرصه گذاشت که وضع آن دوران را زیر سوال برد؛ به اصلاحات ریشه ای پا داد؛ و شرایطی فراهم آورد که ظهور جنبش فیمینیسم را میسر ساختند. و به زنان فهماند که زمان، زمان گسترش و شیوع جنبش فیمینیسم است.

 

نخستین نظریه فیلم فیمینیستی

سال 1970 سال جنبش زنان و پیشرفت و گسترش نظریه فیلم و پیشرفت فیلم و فیلمسازی فیمینیستی است. در ماه اوت این سال برای اولین بار در کنار جشنواره ی فیلم ادینبرگ، کنگره ی زنان برگزار شد و بسیار موفق از آب درآمد. کلر جانستن در اوایل سال 1973 در "نشنال فیلم تیاتر"فصل سینمای زنان را گشود. مفهوم ایدئولوژیکی و سیاسی موجود در فیلمسازی فیمینیستی، تولد یک نظریه فیلم را تضمین کرد. در ابتدا نظریه فیلم فیمینیستی به طور اخص به نمایش و جنسیت و رابطه ی آن با سلطه ی ساختار مردانه در دل جامعه پدر سالار پرداخت. تعدادی از زنان که بیشترشان تحصیل کرده بودند، به پا گرفتن این نظریه کمک کردند؛ اما می توان گفت که مبدعان اصلی نظریه ی فیلم فیمینیستی لورا مالوی و کلر جانسن بودند . این دو مقاله های مهمی به رشته ی تحریر درآوردند که بر روش های تحلیل و بررسی فیلم و رسانه ها تاثیر عظیمی گذاردند.

 

ایجاد یک ضد سینما

"سینمای زنان به مثابه ضد سینما " (1973) اثر کلر جانستن یکی از نخستین مقاله هایی است که در باب نظریه ی فیلم و فیلمسازی فمینیستی نگاشته شده است. جانستن ( در این مقاله ) نشان می دهد که زن ها از همان روزهای سینمای صامت، به شکلی قالبی نمایش داده شده اند. وی در دفاع از سینمایی سخن می گوید که در مقابل قراردادهای تنگ نظرانه و محدود قد علم می کند و در عین حال، سرگرم کننده باقی می ماند. جانستن معتقد است که در سینمای معمول، زن به مثابه طفیلی بینشی مردانه به نمایش در می اید. وی همچنین از نقش های محدودی که در فیلم ها به زنان واگذار می شوند، انتقاد می کند. او می گوید:" پر بیراه نیست اگر بگوییم که علی رغم تاکید بسیاری که در سینما بر زن به مثابه عنصری نمایشی گذاشته می شود، زن در مقام زن از سینما غایب است." جانستن (در این مقاله) اثار دو کارگردان زن هالیوودی یعنی دوروتی ارزنر و ایدا لوپینو را بررسی می کند و نشان می دهد که فیلم های انان دیدگاه پدرسالارانه ی حاکم را تا حدودی متزلزل می کنند. درک عمل این فیلم ها در بر انداختن و به چالش طلبیدن ایدئولوژی حاکم و در بالندگی فیلمسازی فیمینستی بسیار اهمیت دارد. جانستن در دفاع از سینمای زنانه ای سخن می گوید که هم در داخل و هم در خارج از حیطه ی سینمای معمول تاثیر گذار است، از هیچ ساختار سلسله مراتبی پیروی نمی کند و از فیلم به مثابه ابزاری سیاسی و در عین حال سرگرم کننده، بهره می گیرد. جانستن بر اهمیت پاگرفتن گونه ای فیلمسازی پای می فشارد که در برابر سینمای تجاری معمول و اساس پدرسالانه ی ان قد علم می کند. او این نوع فیلمسازی را جنبش ضد سینما می نامد و ان را با سینمای آوانگارد و دست چپی مرتبط می داند.

 

در دسترس قرار دادن فیلم های فمینیستی

فیلمسازی فمینیسمی در اغاز، به طور کلی خود را از جریان غالب سینما جدا می دانست. اما همین جدایی، دردهه ی بعد بحث های فراوانی بر انگیخت و بر سر یافتن راهبردهایی برای پیداکردن مخاطبان بیشتر ، بحث های داغی در گرفت. ظاهرا نبود سرمایه و داشتن بودجه های بسیاراندک، باعث یاس و درماندگی فیمینیست ها نشده بود ، و چنین به نظر می امد که مساله ی عمده ی انها، یافتن و پرورش یک سبک خاص فمینیستی برای فیلمسازی بود. برای مثال، سلی پاتر معتقد بود که گرچه یافتن مخاطبان بیشتر بسیار مطلوب است ، اما موضع ایدئولوژیکی اش به او اجازه درگیر شدن در چرخ دنده های صنعت سینمای معمول را نمی دهد.با توجه به ساز و کار این صنعت ، فیلم های فمینیستی ، بازار پر رونقی ندارند و به همین دلیل ، برای توزیع کنندگان فیلم ها خطر بزرگی به شمار می روند.

 

به سوی سینمای داستانی

تعدادی از فیمینیست ها از این واهمه داشتند که برخی از جوانب فیلمسازی فیمینیستی انقدر در ترویج دیدگاهی نظری غرق شده باشند که میان فیلمهای فیمینیستی و مخاطبان آنها سد و مانع ایجــاد شده باشد؛ و معتقد بودند که برای جلب مخاطب باید به ساختارهای سنتی روایت برگشت. در واقع در اوایل دهه ی هشتاد تعداد فیلمهایی که کارگردانهای زن در جهت جریان غالب سینما ساخته بودند، افزایش یافته بود. همانند"مساله ی سکوت"(1982) فیلم تحسین شده ی(اما تا حدی بحث  انگیز ) فیلمساز هلندی، مارلین گوریس و "زاده ی آتش"(1983) اثر لیزی بوردن و چند فیلم تجربی مانند "جویندگان طلا"  (1983) و "شعر حماسی"(1982)که از شکلهای سنتی سینما استفاده کردند.مساله ی سکوت و زاده ی آتش نظر مخاطبان را جلب کردند و راهی نو برای فیلم های داستانی فیمینیستی ایجاد کردند.

فروپاشی جنبش فیمینیسم

ظاهرا اکنون بسیاری از زنان فعال در سینما از جنبش فیمینیسم فاصله گرفته اند؛و گرچه هنوز از نظریه ی فیمینیستی طرفداری می کنند ، معنای فیمینیسم و فیلم فیمینیستی را زیر سوال برده اند. بـدون شک ، دیگر فیمینیسم از هم پاشیده است. شاید بهتر آن باشد که برای زنان فعال در عرصه ی سینما اصطلاح جدیدی همچون "واقع گرایی فیمینیستی" را بکار برد؛چرا که آنها مجبورند همواره متوجه ضرورتها و خواسته های جریان غالب سینما باشد تا برای ساختن فیلمهایشـــــــان از پشتیبان مالی برخوردار شوند.

و در آخـــر

با افزایش تعداد زنان فعال در جریان غالب سینما، به نظر می رسد که بالاخره نمایش زنان، هم از لحاظ بصری و هم از لحاظ مضمون شکل بهتر خواهد یافت. مانند "اورلانو"(1993) اثر سلی پارتر و "پیانو" (1993) ساخته ی جین کمپیون،که هم از نظر منتقدان و هم از نظر مخاطبان موفق بوده اند در حالیکه از موضوعاتی استفاده کردند که در جهت جریان غالب سینما نبود. البته این دو فیلم از فیلمبرداری بی نظیر و جذابی هم برخوردارند و بیانگر جهان بینی ای غیر از جهانبینی هالیوود ند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 18:57  توسط محمود  | 

 

معرفی فیلم: پیانو

 

The Piano

بازیگران: هالی هانتر- سام نیل- هاروی کیتل- آنا پاکوئین

کارگردان: جین کمپیون

زمان: 121 دقیقه

نیوزلند 1993  

 

 **********************

خلاصه داستان: آدا(هانتر) به همراه دخترش فلورا(پاکوئین)به وسیله ی قایقی به نزد مرد مجردی به نام استوارت(نیل) برده می شود تا به همسری او در آید. آدا عاشق پیانو است و آن را همراه خود آورده است.

ولی به دلیل بزرگیش استوارت آن را در ساحل می گذارد. اینکار باعث ناراحتی آدا که بظاهر لال است می شود. آدا از نزدیکی به استوارت پرهیز می کند . او روزها به ساحل می رود و پیانو می زند. جورج (کیتل) دوست استوارت و علاقه مند به موسیقی است. روزی او  آدا را در ساحل می بیند. جورج پیانو را از استوارت می خرد. و به بهانه ی یادگرفتن پیانو  آدا را روزها به خانه ی خود می برد. استوارت هم با این کار مخالفت نمی کند. بعد از چند روز جورج به آدا پیشنهادی می دهد او به آدا می گوید که در ازای ارضای جنسیش، پیانو را به او می دهد. کم کم رابطه ی جورج و آدا به رابطه ای عاشقانه تبدیل می شود. استوارت توسط فلورا  از موضوع مطلع می شود و آدا را در خانه زندانی می کند. ولی آدا سعی در فرار و بازگشت به نزد جورج را دارد. استوارت برای جریمه اش انگشتان او را قطع می کند. ولی وقتی می بیند که نمی تواند آدا را منصرف کند شبانه پیش جورج می رود و از او می خواهد به همراه آدا از آن محل برود. جورج به همراه آدا و فلورا سوار بر قایق از آن محل می روند.

 

***********************

پیانو داستانی از عشق و غرور است که در جایی دور افتاده در نیوزلند می گذرد. جایی که مردم در زیر باران و در گل و لای زندگی می کنند. پیانو داستان کمرویی و سرکوبی و تنهایی زنی است که نمی خواهد صحبت کند و مردی که نمی خواهد بشنود. و شرارت دختری کوچک که وانمود می کند قصدی ندارد.

کمپیون در داستان خود شیرزنی را نمایش می دهد که با وجود آزارهایی که می بیند، یک قربانی نیست بلکه او تنها زنی است که در چنین موقعیتی قرار گرفته و نسبت به آن عکس العمل نشان می دهد.

پیانو فقط یک فیلم درباره ی یکسری شخصیت ها نیست؛ فیلمی است که در خاطره ها می ماند و تاثیری ماندگار بر همه می گذارد. و می گوید که کمک و راه رهایی گاهی از جایی می آید که انتظار آن را نداری.

و از همه بالاتر اینکه تا چیزی را که می خواهی نگویی به آن هرگز نمی رسی.

چیزایی که در بالا گفتم آمیخته ی نقد ایبرت و حرفهای خودمه !

پیانو برنده سه اسکار بهترین بازیگر زن، بهترین بازیگر مکمل زن و همچنین بهترین فیلمنامه برای کمپیون شد.

 

                        

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 18:56  توسط محمود  | 

 

 معرفی فیلم: Flashdance

 

بازیگران: جنیفر بیلز- مایکل نوری

کارگردان: آدرین لین

زمان: 96 دقیقه

آمریکا 1983

 

 **********************

خلاصه داستان: آلکس(جنیفر بیلز) دختری عاشق رقص است که در معدن کار می کند. او شبها در یک کلوپ شبانه به دل مشغولی خود یعنی رقص می پردازد. نیکی یکی از مسئولین معدن است او شبها به آن کلوپ می رود. کم کم رابطه ی دوستانه ای بین آنها بوجود می آید. بزرگترین آرزوی آلکس این است که توسط یک کمپانی بزرگ برای رقص دعوت شود. نیکی پنهانی از دوستش که در یک کمپانی رقص کار می کند می خواهد تا از آلکس دعوت کند. دعوت نامه به آلکس می رسد ولی او متوجه موضوع شده و با ناراحتی از پیش نیکی می رود. سرانجام او خود در یک آزمون رقص شرکت می کند و با رقصش همه را متحیر می کند. و با افتخار به نزد نیکی بر میگردد.

 

**********************

فیلمی ساده که سعی می کند همانند فیلمهای بزرگ باشد. فیلم چیز خاصی در خود ندارد و حفره های داستانی در آن آشکار است؛ لین سعی کرده تا با استفاده از امتیاز موسیقی و آوازهای جذاب،(که موفق به دریافت اسکار شد) صحنه های آشفته فیلم را به هم متصل کند. مخصوصا صحنه ی انتهایی فیلم که بسیار سطحی تمام می شود. از آهنگهای جذاب فیلم که بگذریم، نکته مثبت دیگر ، بازی جنیفر بیلز است که بسیار راضی کننده می باشد. او نقش دختری جذاب، توانا،ساده و جاه طلب را بخوبی ایفا می کند.

و در اخر، فیلم لین اگر چه سعی می کند تا فیلم بزرگی "چون تب شنبه شب"  را الگوی خود قرار دهد، ولی بسیار با آن فاصله دارد.

 

                            

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 19:56  توسط محمود  | 

 

درایــــر و فیلم هایش :

 

تولد: 3 فوریه 1889

فوت : 20 مارس 1968

دانمارک

 

درایر نیز مانند هر هنرمند بزرگی به درونمایه های معدودی پرداخته است. که از میان ان ها "عشق" و "ایمان" با جلوه های گوناگون شان بیش ترین اهمیت را در مشغله های ذهنی اش دارند.

نمایش عشق و ایمان در کانون تعصب ، نمایش گر تضاد همیشگی او بـا "هر گونه تعصب" است.

 

1. بیوه ی کشیش(1920): داستان یک فارغ التحصیل مدرسه الهیات است. که در مسابقه ی موعظه گری برنده ی زندگی در یک روستا می شود؛ مکانی که او قصد دارد با نامزدش در انجا ازدواج کند، ولی

بر اساس قانون محلی او باید با بیوه ی کشیش قبلی ازدواج کند، که 77 سال دارد.کشیش نامزدش را به عنوان خواهرش به انجا می برد، و سعی در جلو انداختن مرگ پیرزن می کنند . تا اینکه ماجرای عشق آنها آشکار می شود، در ضمن می فهمند که این پیرزن هم مجبور بوده برای ازدواج با شوهر اولش منتظر مرگ بیوه ی قبلی باشد...

 

2. ارباب خانه(1925): بررسی موقعیت زن در کانون تعصبات خانوادگی است. این فیلم ، به بررسی رفتار مستبدانه ی یک مهندس با اعضای خانواده اش می پردازد.این خشونت باعث نابسامانی موقعیت روحی افراد خانواده شده است. اینجاست که زن با تنها گذاشتن شوهر سعی در اصلاح رفتار او دارد...

 

3. مصایب ژاندارک(1928): بررسی موقعیت زن در کانون تعصبات مذهبی درون مایه ی ای فیلم است. ژان محاکمه می شود، چون عشق و ایمان او از نظر کلیسا جادویی است و نه یک عشق الهی. درایر به شکلی گذرا اشاره کرده است که ژان را کلیسا به عنوان بدعت گذار در دین نمی سوزاند، بلکه آنها از انجایی که خود را تنها مرجع دین می دانند ابتدا او را به عنوان بدعت گذار طرد و سپس تحت اختیارات حکومتی، او را می سوزانند.

 

4. روز خشم(1943): در این فیلم درایر مسئله ی عشق، گناه و تعصب را مطرح می کند. داستان در قرن هفدهم می گذرد که جادوگران را در آتش می سوزاندند.آبسالون کشیشی است که همراه مادر و همسر جوانش –آن-زندگی می کند. مادر آن هم جادوگر بوده و کشیش این موضوع را پنهان کرده بود، در این بین مارتین فرزند آبسالون از همسر سابقش به خانواده بر می گردد، کم کم مارتین و آن عاشق هم می شوند، از طرفی آن دچار تردید می شود که او هم قدرت جادوی مادرش را به ارث برده است. در پایان او با بی رحمی عشق خود و مارتین را به آبسالون می گوید ، آبسالون می میرد.آن را نیز به جرم قتل آبسالون محاکمه می کنند،مارتین هم او را تنها می گذارد.در پایان او که عشق خود را از دست رفته می بیند ، به جادوگری اعتراف کرده و در آتش سوزانده می شود.

 

5. اردت(1945): طرح ایمان و عشق و یا به تعبیر خود درایر، عشق الهی و عشق زمینی در کنار هم، عمده ترین ویژگی این فیلم است. در ناحیه ای دور افتاده در دانمارک ، پدر سخت گیر(بورگن) سه پسر، از ازدواج یکی از آنان(آنرس) با دختر مردی که با او اختلاف مذهبی دارد، خشنود نیست و با ان مخالفت می کند.وقتی همسر پسر دیگرش(میکل)در حین زایمان می میرد،سومین پسرش(یوهانس) که به شدت مذهبی است دعا می کند که خدا به همسر برادرش حیاتی دوباره ببخشد، در آخر معجزه اتفاق می افتد و زن زنده می شود.

 

6. گرترود(1968): فیلمی دیگر درباره ی شخصیت زنان است. گرترود، زنی سخت معتقد به آزادی عقیده است ،مطالعه ی ادبیات و فلسفه را دوست دارد و از مردانی که به او ابراز علاقه می کند می گریزد؛زیرا آنها را دوست ندارد، او شوهری دارد ولی با این حال شوهر نمی تواند پاسخگوی نیازهای او باشد، ولی با این حال زندگی راحت و مرفه ای دارد.شاعری(لیندمان) عاشق او می شود ولی گرترود او را پس می زند.سرانجام او عاشق می شود عاشق یک موسییقیدان ، ولی آن مرد به او می گوید زندگی اش در گرو زن دیگری است. گرترود شکست خورده در عشق ترک وطن می کند و در پاریس در تنهایی به شعر گفتن می پردازد، شعرهایی که نشانه ی موفقیت و نگاه او به عالم است.

 

و در پایان:

آنچه در فیلمهای درایر مهم است ، تلاش برای فردیت یافتن است.عشق و ایمان در آثار درایر این را برای شخص حاصل می کند.

 

 

* درایر یه فیلم دیگه داره که در مقوله ی بالا جای نمی گیره ، ولی به هر حال در نوع خود شاهکاره .

Vampyr (1932) - horror - Franch/German

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 17:50  توسط محمود  | 

 

معرفی فیلم: باگزی

 

Bugsy

بازیگران: وارن بیتی- آنت بنینگ

کارگردان: بری لوینسن

زمان: 135 دقیقه

آمریکا 1991  

 

 **********************

خلاصه داستان: بنجامین سیگل ملقب به باگزی(وارن بیتی) گانگستری است که به خاطره حرفه ی خود برای مدتی خانواده اش را ترک کرده و به هالیوود می رود . در انجا با ویرجینیا هیل(آنت بنینگ) بازیگر سینما  اشنا می شود و تصمیم به ازدواج با او می گیرد،  درنتیجه  با وجود علاقه به همسرش از او جدا می شود . باگزی تصمیم به ساخت قمار خانه ای بزرگ در وسط یک بیابان می گیرد که این کار او با مخالفت شرکای قدیمی اش همراه می شود سر انجام باگزی انها را راضی به سرمایه گذاری یک میلیون دلاری در این پروژه می کند . ولی هزینه ی ساخت ان بیش از شش میلیون دلار می شود .در این بین ویرجینیا که اکنون همسر اوست و مسئول امور مالی پروژه نیز می باشد دست به اختلاس دو میلیون دلاری می زند .اما با وجود برگرداندن پول، باگزی به خاطر شکست مالی در این پروژه توسط دوستان گانگسترش کشته می شود .

 

**********************

باگزی نابغه ای روان پریش و عاشق پیشه است که پدیده ی لاس وگاس را اختراع کرد .

 رابطه ی عاشقانه ی سیگل با همسر و فرزندانش، جزییات خشن فیلم را ملایم می سازد و تاثیر آن را به عنوان اثری گانگستری تضعیف می کند. با این حال لوینسن کارگردان فیلم مدعی است که او و بیتی قصد ساختن یک اثر گانگستری را نداشته اند. باگزی نامزد نه اسکار شد، و اسکار بهترین صحنه ارایی و بهترین طراحی لباس را از آن خود کرد. نشریه ی ورایتی آن را" درامی با پایه و اساس هوشمندانه" توصیف کرد. و بازی بیتی را" ایفای جسورانه ی شخصیتی کاملا واقعی و دارای پیچیدگی روان شناختی" دانست ولی شخصیت پردازی هیل را ناقص دانست.

 

 

                        

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 0:12  توسط محمود  | 

 

معرفی فیلم: نامزدی طولانی

 

A Very Long Engagment

بازیگران: ادری توتــــو-گاسپورد یولی

کارگردان: ژان پیرژنه

زمان: 127 دقیقه

فرانسه 2004  

 

 **********************

خلاصه داستان: هفت سرباز فرانسوی در میدان جنگ با آلمانی ها به دلیل تلاش برای فرار از جبهه،در دادگاه نظامی محکوم به مرگ می شوند؛ به همین دلیل آنها را در مرز میان خود و آلمانها بدون هیچ تجهیزاتی رها می کنند.از طرفی ماتیلدا(توتو) نامزد یکی از انها، کشته شدن نامزدش را باور ندارد و برای یافتن او به کمک یک کاراگاه تلاش بسیاری می کند و به دنبال کسانی که درگیر این ماجرا بودند ،می رود.همزمان با او نامزد یکی دیگر از آنها در حال انتقام گرفتن از عاملان این ماجرا است . اما زنده ماندن یکی از آن سربازها حقایق را آشکار می کند ...

 

***************************

فیلم از لحاظ بازیگری بسیار توانا ست؛ ادری توتو در قالبی جدید و کاملا متفاوت با آملی ،بسیار باور پذیر نقش دختر فلج را بازی می کند. اگر در آملی ، او دختری ساده ایست که از ابراز عشق می ترسد، در این فیلم با سرسختی و تلاش تصمیم به گرفتن حق خود دارد.یکی از نکات جالب فیلم تعدد شخصیت ها ، بهتر بگم اسمهاست ؛ که گاهی باعث سردر گمی تماشاگر می شود. شخصیت هایی که، در ابتدای فیلم معرفی می شوند.

و آخــــــر اینکه ،ژونه جادوی امیـــد را نمایش می دهد و این حقیقت در سرتاسر فیلم موج می زند؛ همان چیزی که دختر را به مطلوب نهایی خود می رساند.

 

                           

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 13:49  توسط محمود  | 

معرفی فیلم: آملـــــی

 

Ame'lie

بازیگران: ادری توتــــو- متیو کازوویتس

کارگردان: ژان پیرژنه

زمان: 118 دقیقه

فرانسه 2001  

 

 **********************

خلاصه داستان:آملی سرگذشت زن جوانی به نام آملی پلــن است کــه بیشتر عمرش را در رویا سپری می کند. در کودکی به خاطر داشـــتن مادری عصبی و پدری بی اعتنا از داشتن دوست ناامید می شــود. در بزرگ سالگی به عنوان پیشخدمت در کافه ای کار می کند.و همــواره در تنهایی زندگی می کند.و هدفی را دنبال نمی کند ، اما یافتن یک جعبه قدیمی که متعلق به ساکن قبلی بود او رابــــــه تلاش برای برگرداندن ان به صاحبش وا میدارد.شادی حاصل از این کـار او را به کمک کردن به مردم علاقه مند می کند،ماجرا ادامه می یــابد و او وقت خود را با کمک کردن سپری می کند،در این بین با نینـــو (متیو کازوویتس) برخورد می کند و احساس می کند که می تواند او را همدم خود قرار دهد، اما او باید به خود جرات صحبت کـــــردن بدهد،همان مشکلی که نینو دارد ولی با این حال برای دیدن آمــلی تلاش می کند... 

 

***************************

1- املی فیلمی ساده و با نشاط است. املی در دنیای خیــــال و تصورات خود زندگی می کند، عکس ها به او در رسیدن به هدف کمک می کنند و نمایش های تلویزیونی چیزی جز داستان او را نقل نمــی کنند.دنیای املی ممکن است واقعی نباشد ولی انقدر با طراوت هست که به غیر واقعی بودن ان توجه نکنیم،زیرا ما به دنیا، همراه بـا آملی نگاه می کنیم.

2- ژنه می گوید"املی فیلمی ساده و پر خطر است زیرا می خواهد از انسانیت حرف بزند و این یک خطر است ،این روزها حرف زدن از خشونت مد شده است".

3- ادری توتو در نقش املی اینقدر جذاب ، با نشاط و سر زنده است که نمی توان کسی دیگر را بجای او متصور شد، او املی را انچنان که همه دوست دارند نمایش می دهد، دختری با زندگی تفننی، شاد،در عین حال با نیشخندهای شیطنت امیز روی لبهایش .

 

* وقتی فیلم تموم می شه ،دل کندن از آملی خیلی سخت می شه !

 

                                      

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 13:48  توسط محمود  | 

SMM

سلام

یکی از دوستان( که ای کاش اسم خودشون رو می گفتن تا من بدونم که چه کسی رو مخاطب قرار می دم) از من پرسیده بودن که "چرا از بونوئل خوشم میاد؟" ، سوال جالبیه !

وقتی الان به وبلاگم نگاه می کنم ، می بینم که 5 تا مطلب صفحه ی اولش درباره ی سینمای سوررئاله که 4 تا از اونا هم درباره ی آثار بونوئله ! خوب شما هم حق دارین این سوال رو بپرسین .

خوب باید بگم این یه علاقه شخصیه . هر کسی برای ارزش گذاری معیارهایی در نظر می گیره ، معیار هایی که گاهی کاملا شخصی و بر گرفته از روحیات خودشه. این نکته در عالم هنر هم صدق می کنه.

بونوئل از جمله کارگردانهایی است که در فیلمهایش ذهن تماشاگر را شدیدا درگیر موضوع داستانی خود می کند. او هیچوقت به تماشاگر این اجازه را نمی دهد که جلوتر از او در فیلم حرکت کند و به این ترتیب فیلم را در محدوده ی خود قرار می دهد و تماشاگر را مجبور به دقت در داستان خود می کند . او قدرت حدس زد تماشاگر را می گیرد و حتی اجازه ی تصور پایان فیلم را نیز به او نمی دهد. زیرا فیلم های او در دنیای واقعی که ما درک می کنیم سیر نمی کند بلکه در دنیای افکار بونوئل در جریان است، دنیای که ما بدان آگاهی نداریم و به ناچار منتظر می مانیم تا او از ان آگاهمان کند.من هم به عنوان یک مخاطب که ( حمل بر خودستایی نشه !) که یه کمی تخصصی تر سینما رو دنبال می کنم، عاشق در گیر شدن در این دنیای غیر واقعی ام جایی که خودم رو در برابر خالق اثر ناتوان می بینم.

من او را باور می کنم پس باید دنیایش را هم باور کنم درنتیجه روایتش را هم می پذیرم با اینکه از دانسته هایم دور است.وقتی چنین فیلمی به پایان می رسد ، ما به ناچار پایانش را مجددا می بینیم تا آنچه که با آگاهی هایمان نامانوس است را باور کنیم، که باور این فرا واقعیت بسیار دلپذیر است.

 

* البته اینو بگم که از نظر من این فیلمها در نوع و گونه ی خودشان فوق العاده اند. و نمی توانم آثار سینمای سور رئال را برترین فیلمهای سینما تلقی کنم . بهتره بدونی هیچیک از آنها جزو بهترین هایم نیست. ولی به همون دلایل بالا این گونه ی هنری رو هم می پسندم. و برای بونوئل به عنوان یکی از بزرگترین های این سبک اهمیت بسیار زیادی قائلم .

 

اما در مورد اینکه گفتی الان فیلم های علمی تخیلی بیشتر طرفدار داره نه کلاسیک و قدیمی ؛ باید بگم حرفت درسته؛ جریان سینمای هالیوود به سمت درامد زایی هستش و سینما به عنوان صنعت باید در این جهت باشه. متوجه منظورت هم شدم ! سعی می کنم از فیلمهای جدید هم مطلب بزارم. که البته گذاشتم. ولی این حق رو به من بده اون فیلمهای جدیدی  رو که نکته جالبی توشون می بینم رو معرفی کنم.

این نکته رو هم بهت بگم که هنوز هم هر ساله فیلمهای بزرگی ساخته می شه که می توان از آنها به عنوانی آثاری ارزشمند یاد کرد . که یکی ازجدید ترینشان شاید "تصادف" پل هاگیس باشه.

حرفهای من به هیچوجه به معنای برتری مطلق سینمای کلاسیک نیست.( هرچند این جمله ی آخری،  حرف دلم نیست و فقط واسه تموم شدن بحث گفتم !!! )

در هر صورت امیدوارم تونسته باشم به سوال هات حداقل یه جواب منطقی داده باشم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 0:4  توسط محمود  | 

درباره ی فیلم: بـــل دوژور

 

Belle de Jour

بازیگران: کاترین دونوو-ژان سورل

کارگردان: لوئیس بونوئل

زمان: 100 دقیقه

ژانر: درام

ایتالیا- فرانسه 1967

 

**************************

می توان چنین گفت که تمامی بل دوژور(1967 بونوئل) نوعی رویاست،هر چند تماشاگر در صحنه ی نهایی است که با این امکان روبرو می شود.تا پیش از آن بنظر می آید فیلم روایتی سر راست دارد از زندگی زنی شوهر دار و وابسته به طبقه ی اعیان که روزش را به روسپیگـــری (فاحشگی)می گذراند.

 

*************************

صحنه ی آغازین فیلم:شوهر(ژان سورل) و زن(کاترین دونوو)در جنگل بولونی سوار بر کالاسکه به اهستگی حرکت می کنند،و از احساساتشان نسبت به هم حرف می زنند. ناگهان سورل به کالاسکه چی دستور توقف می دهد .زن را به درختی بستــه و تازیانه می زنند،

سپس شوهر به کالاسکه چی می گوید،"حالا در اختیار شماست"زمانی کالاسکه چی به زن دست می زند او نگاهی با تنفر ولذت به او می اندازد، مرد شروع به بوسیدن او می کند، در این لحظه سورل از خارج تصویر می گوید ، "به چی فکر می کنی؟"

 

این صحنه به نمایی از سورل و همسرش در پاریس قطع می شود و زن جواب می دهد"به تو فکر می کنم". در این هنگام است که تماشاگر درمی یابد که صحنه ی اول رویایی بیش نبوده است.داستان با روایت زندگی روزانه ی زن ادامه می یابد، یکی از مشتری ها عاشق او می شود و به شوهر او تیر اندازی می کند که منجر به فلجی سورل می شود.

 

صحنه ی پایانی:سورل عاجز و فلج بر بر صندلی نشسته و زن کنــار پنجره ایستاده ،شوهر(مانند صحنه ی آغازین) می پرسد "به چی فکر می کنی؟" او دوباره جواب می دهد "به تو فکر می کردم"، ناگهان سورل از روی صندلی بلند می شود،قدم می زند،مشروب می خــورد. و در حین صحبت شان صدای سم اسب می اید، این صدا تبدیل به صـدای کالاسکه می شود، همان کالاسکه ی ابتدای فیلم.

 

************************

نمی توان فهمید چقدر از فیلم واقعی و چه اندازه رویا بوده است.ایا کارکردن زن در روسپی خانه رویاست؟ یا بخشی از آن رویاست؟آیا شوهر بر خلاف ما فلج نشده بود؟ آیا راه رفتن شوهر حاصل تخیل زن بوده است؟ تماشاگر هرگز به پاسخ قطعی نمی رسد.

*هنگام تماشای فیلم به این نکته توجه کنید که دارید فیلم یکی از بزرگان سوررئالیسم سینما یعنی بونوئل را نگاه می کنید.

              

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 10:29  توسط محمود  | 

درباره ی فیلم: یک سگ آندولســـی

 

An Andalusian Dog

اثـــر: لوئیس بونوئل و همکاری ساوادور دالی

زمان: 17 دقیقه

فرانسه-1928-صامت

 

********************

مردی (بونوئل) در مقابل آینه تیغ ریش تراشی اش را تیز می کند. توده ای ابری از جلوی ماه می گذرد. مرد سپس مردمک چشم زنی را با تیغ می برد.

شخصی که به نظر عادی می آید، ناگهان تعدادی مورچه از سوراخی در دستش بیرون می خزد.بعد می فهمیم که آن دست نبوده بلکه چیزی شبیه دست بوده است.

مردی در اتاق به سمت زنی می رود ، زن راکت تنیس را بر می دارد و عقب می رود. مرد طنابی را از روی زمین بر می دارد و چیزی را از بیرون کادر می کشد؛ در حالی که زن متحیر است؛ سرانجام ما هم می بینیم که آن مرد در حال کشیدن یک پیانو ی بزرگ است که به روی آن دو الاغ قرار دارد و دو کشیش که به پیانو بسته شده اند در حال خواندن دعا هستند.

 

********************

در یک سگ آندولسی بونوئل از همجواری و استحاله استفاده فراوانی می کند تا کیفیت فرا واقعی آن را پدید آورد. تکان دهنده ترین و معروف ترین نمونه ی کاربرد همان صحنه ی بریدن مردمک چشم است؛ آرامش ابتدایی صحنه به دلهره بدل می شود . از صحنه ی معادل نیز بهره می گیرد ( شیئی نازک از میان شیئی مدور عبور می کند) .

از طرفی هیچ سیر تحولی از لحاظ زمانی در فیلم وجود ندارد؛ ابتدا داستان در 8 سال بعد، سپس در 16 سال قبل و در صحنه ی آخر در بهار می گذرد.

آیا حوادث را باید واقعی دانست؟ یا این حوادث در رویای کسی روی می دهد؟ نمی دانیــــم.

 

                

           

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 10:28  توسط محمود  | 

درباره ی فیلم: ملک المـــوت

 

The Exterminating Angel

بازیگران: سیلویا پینال-کلودیو بروک

کارگردان: لوئیس بونوئل

زمان: 95 دقیقه

ژانر: درام

مکزیک 1962

 

*************************

میهمانان ضیافت شامی پس از صرف آن به اتاق پذیرایی می روند و در آنجا می فهمند که از بیرون رفتن عاجزند؛ روزها سپری می شود.از طرفی بستگان و اشخاص دیگر که خارج از منزل هستند نمی توانند وارد خانه شوند.چند روز بعد یکی از آنها متوجه می شود که همه ی آنها دقیقا در همان مکان شب اول قرار دارند، و از آنها می خواهد تا ماجرای آن شب را دوباره تکرار کنند ؛او معتقد است اگر زنی که آن شب پیانو می زد همان آهنگ را دوباره بنوازد آنها نجات می یابند؛ این کار را انجام می دهندو همین اعتقاد به این ترفند آنها را از بند می رهاند.

 

*************************

یکی از تکان دهنده ترین جلوه های سوررئالیستی بونوئل در این فیلم رخ می دهد.دلایلی که میهمانان برای ماندن در جمع می آورند در جلوه ی فراواقعی آن بسیار موثر است.این دلایل اساسا و بدون توجه به مسائل جنبی کاملا منطقی اند. اگر ما محبوس بودن آنها را کنار بگذاریم، جریان فیلم کاملا طبیعی می باشد ولی تماشاگر تمایل دارد این محبوس بودن را باور کند و آن را واقعی بشمارد در حالی که در واقعیت عجز همزمان اینهمه آدم غیر ممکن است.از طرفی پایان عجیب فیلم و اعتقاد افراد جمع به روش رهایی خود، کاملا غیرواقعی

جلوه می کند؛تا به جایی که تماشاگر در درست بودن نوع دید خود به فیلم دچار تردید می شود؛ آیا آنها واقعا محبوس بودن ؟ و اگر محبوس نبودند پس در کلیسا چه روی داد ؟

 

                   

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 10:27  توسط محمود  | 

 

درباره ی کیشلوفسکــــی و سینمایش :

 

تولد:27 ژوئن 1941- ورشو

فوت :13 مارس 1996- ورشو

دو نامزدی اسکار برای کارگردانی ونویسندگی فیلم قرمز-1994

 

این نوشتار مروری دارد گذرا بر زیبا شناسی سبک خاص کیشلوفسکی که مدرنیسم را اعتلایی تازه بخشید و سینمایی جدید، با تکیه بر شعر و عرفان، پیش رویمان گشود . سینمایی با سبک خاص خود که در هیچ یک از ژانرهای شناخته شده جای نمی گیرد، هر چند به خوبی از ان ها تاثیر می پذیرد. اگر امپرسیونیسم سبکی فرانسوی است، و یا اکسپرسیونیسم را از ان آلمانی ها می دانیم و نئورئالیسم را با ایتالیا می شناسیم، سبک کیشلوفسکی تلفیقی است از تکنیک های سینمای مدرن اروپا با بهره گیری از بعضی مضامین سینمای کلاسیک، همراه با آمیزه ای از خصوصیات یک لهستانی درونگرا،با لایه هایی از عرفان که زیباشناسی خاص او را به وجود می آورد.

برای بررسی زیباشناسی مضامین سینمای کیشلوفسکی می توان در دو مبحث تکنیک ومفاهیم به شاخص هایی اشاره کرد که این اشاره ها بی شک در شناخت ما نسبت به سینمای وی راهگشا خواهند بود.

 

تکنیک

حرکت دوربین: از ویژگی های دوربین کیشلوفسکی ،سرعت ،کنجکاوی ، شناور و سوبژکتیو بودن آن است،که گاه با فیلم برداری روی دست، سعی در نفوذ در روح شخصیت ها دارد و سینمای مستند را تداعی می کند. مانند حرکت دائمی دوربین در صحنه ی ملاقات قاضی و والنتین

در فیلم قرمز ،که برای نمایش اشفتگی روحی قاضی استفاده می شود.

 

نور:در بسیاری موارد نور به گونه ای اکسپرسیونیستی(بدون سایه)

حامل باری معنوی است، و با شدت و از طریق نورهای اصلی با حجم زیاد وارد میزانسن می شود و به عاملی شوک دهنده برای استحاله وضعیت روحی شخصیت ها تبدیل می شود.مانند شروع فیلمی کوتاه ای درباره ی عشق، لحظه ای که تامک برای سرقت دوربین وارد فروشگاه می شود، با پاشیدن نور با شدت زیاد به گونه ای که تامک در آن غرق می شود ،او را تطهیر می کند،گویی سرقتی در کار نبوده است.

 

رنگ: استفاده از رنگ های خاکستری ، زرد چرک،سبز کدر و لجنی برای نشان دادن انزوا و تنهایی انسان ها در فضای بسته ی حاصل از سر

خوردگی در جوامع ایدئولوژیک و سیاسی مانند خود لهستان بکــــار می رود. رنگ سفید، رنگی در مرز تعلیق و بی هویتی (خنثی) مثل کارل شخصیت فیلم سفید که توانایی های جنسی اش را از دست داده است.

 

بازیگری: استفاده از حرکت بازیگران و راهنمایی آنان به جای راهبریشان، و استفاده از میزانسن های دو نفره برای ایجاد شرایط عاطفی میان اشخاص که خاص میزانسن های اروپایی است. و استفاده از چهره ی خاص بازیگران با توجه به نقش شان؛ مثل چهره فرشته گونه ی ایرنه ژاکوب و نگاه معصومانه ی او در نقش والنتین و یا ژان لویی ترنتینیان در نقش قاضی عبوس در قرمز.

 

موسیقی و صدا:موسیقی گاه مرثیه گونه(زندگی دوگانه ورونیک) و گاه مضطرب کننده و شوک آور (آبی ) که در مجموع هم تُنال و هـم اَتُنال است . مثلا در فیلم آبی با بهتر شدن لحظه به لحظه ی ژولـی ، نت های موسیقی هم شفاف تر می شوند، تا جایی که در پایان کاملا اشکار و واضح می گردد.

 

دکور:دکور در سینمای کیشلوفسکی به اندازه ی لوکیشن ها مطرح نیست. و بیشتر به گونه ای مدرن و غیر کلاسیک در خارج از استودیو

مفهوم پیدا می کنــد. نگاه کنید به ساختمان های افتتاحیـــه ی ده فرمان که شروع همه انها از یک ساختمان چند طبقه است،و دوربین با حرک تیلت (از پایین به بالا) ما را وارد یک خانه می کند.

 

نمادها:استفاده از شیشه به دلیل شفافیت آن به عنوان فواصلی نامرئی مابین روابط انسان ها ، حضوری غیر محسوس دارد. و یا پوست درخت در سکانس پایانی فیلم زندگی دوگانه ی ورونیک ولمس آن توسط ورونیک با کات به کارگاه نجاری پدر او می تواند نماد بازگشت او به خانه (لهستان) باشد.

 

 

به نقل از فصل نامه ی فارابی- سعید احمدی

 

ادامـــــــه دارد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 20:19  توسط محمود  | 

 

معرفی فیلم: مستاجــــــــر

 

The Tenant

بازیگران: رومن پولانسکی-ایزابل اجانی

کارگردان: رومن پولانسکی

زمان: 125 دقیقه

امریکا- فرانسه 1976

 

 **********************

خلاصه داستان: مردی(پولانسکی)خانه ای را در یک ساختمان بزرگ اجـاره می کنـــد .مستخدم ساختمان به او می گوید که ساکن قبلی خود را از خانه به پایین انداخته واکنون در بیمارستان بستری است و ممکن است کــــه برگردد ولی او با این حال ساختمان را اجاره می کند. به ســراغ ان زن در بیمارستان می رود در انجا بااستلا (اجانی)دوست همـان زن آشنا می شود. زن می میرد ولی رابطه ی او با استلا همچنان پابرجا می ماند با گذشت زمان در ارتباط با ساکنین ساختمان احساس بدی به او دست می دهد. بطوری که در توالت روبروی خانه اش اشخاصـی را می بیند که ساعتها بی حرکت انجا می ایستند کم کم حس می کند که همسایگان بودند که آن زن را دیوانه و مجبات خودکشـــی اش را فراهم کرده بودند،و اکنون می خواستند همین کار را بااو انجــام دهند و او نیز سعی به فرار از این موقعیت روحی را دارد ...

 

***************************

پولانسکی بعد از" بچه رزمری" فیلمی به همان سبک ساخت فیلمی که تماشاگر را سرگردان در تخیل و واقعیت می کند ، آیــا به راستی ساکنین عامل خودکشی بودند یا همه ی اینها ساخته ی تخیلات مرد است. فیلم زمانی غیر متعارف بودن خود را نشان می دهد که ساکنـــان نسبت به هر صدایی حتی صدای بسته شدن در یا صدای رادیو وحتــی حرکت صندلی حساسند ، گویی در یک اسایشگاه روانی قرار داریم که موظف به رعایت سکوت هستیم و یا نه، همه ی این اتفاقات که مستاجر جدید را به طرف آن پنجره می کشاند حاصل بزرگنمایی خود اوست که از تنهایی اش نشئت گرفته است.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 0:21  توسط محمود  | 

 

معرفی فیلم: بچه ی رزمری

 

Rosemary's Baby

بازیگران: میا فارو- جان کازاویتس

کارگردان: رومن پولانسکی

زمان: 136 دقیقه

ژانر: وحشت

امریکا 1968

 

 **********************

خلاصه داستان:

روزمری و شوهرش، گای،به اپارتمان تازه ای نقل مکان می کنند. زن ابستن است و زن و شوهر همسایه به انها توصیه می کند که به نـــزد ماما بروند. ولی زن به مرد همسایه بد گمان است زیرا او طلســمی همراه دارد که متعلق به جادو گران است. شب زن در کابوسی همســرش را در هیبت شیطان می بیند که به او تجاوز می کند در حالـــی که همسایه ها نظاره گرند.صبح اثار این زخم ها بر بدن او وجود دارد شوهر اعتراف می کند که وقتی او خواب بوده اینها را بر بدنش نقش کرده است. سرانجام رزمری چندان احساس خطر می کند که پا به فرار می گذاردولیهمه چیز بر ضد اوست حتی پزشک معالجش .

 

***************************

در اقتباس پولانسکی از کتاب آیراله وین، بچه ی رزمری، تصادف پشت تصادف ساختار فیلم را تشکیل داده است. اما اگر کسی فیلم را به منزله ی ترسیم واقعبینانه ی جادوگری در نظر بگیرد، در آن صورت اصلا وقایع تصادفی یی در کار نیست.تماشاگر باید تصمیم بگیرد به این حوادث تصادفی چگونه بنگرد: آیا رزمری اغوا شده؟ آیا همه ی این حوادث بر حسب تصادف بدنبال هم اتفاق می افتد؟ ایا همسایگان این حوادث را جور می کنند ؟و آیا انها واقعا جادوگرند؟

تعیین نوع دیدگاه به فیلم بر عهده ی تماشاگر است.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 0:15  توسط محمود  | 

 

معرفی فیلم: داگویل

 

Dogville    

بازیگران: نیکل کیدمن – پل بتانی

کارگردان: لارس فون تریه

زمان: 117 دقیقه

امریکا 2004

 

 **********************

خلاصه داستان:

دختری یکی از گانگستر های بزرگ (کیدمن) شبانه فرار وارد  شهری کوچک به نام داگویل می شود. در ان شهر توسط پسری( پل بتانی ) پناه داده  می شود دختر پس از راضی کردن اهالی شهر تصمیم   به اقامت در شهر می گیرد مدتی با ارامش زندگی می کند اما با ورود پلیس و گروه های جستجو گر پدرش  ماجرا عوض می شود اهالی برای ادامه ی حضور دختر شرط هایی ظالمانه می گذارند و به ازار جسمی و جنسی  او می پردازند و با زندانی کردنش حتی از فرار ش جلوگیری می کنند تا اینکه همه در اتش خشم او می سوزند.

 

***************************

راجر ایبرت منتقد شیکاگو سان تایمز بعد از کلی تمجید  از  این فیلم فقط به اون * * داد تنها دلیل این مسئله حس میهن  پرستی ایبرت بود. چون تماشاگر متوجه می شود که ان شهر کوچک مجازا  همان امریکاست باشهروندان حریص که به سوء استفاده ازدختر می پردازند فون تریه زوال این مردم را که همان امریکایها  هستند  نتیجه ی خشم بیگانگان زخم خورده می داند.

ایبرت می گوید: " فون تریه حق داشتن چنین دیدگاهی را ندارد زیرا این کارگردان دانمارکی حتی یک بار هم به امریکا نیامده".

فیلم کاملا تئاتری و با دکوراسیون نا متعارف  می باشد کل  فیلم در یک فضای کوچک در حد سن نمایش فیلم برداری شده است.      قابل ذکر که دنباله ی این فیلم "مندرلی" نام دارد که به

هیچ وجه مانند داگویل موفق نبود.

از فیلم های فون تریه می توان به "اروپا –رقاص در تاریکی- مندرلی-شکستن امواج" اشاره کرد که این اخریش از نظر من بهترین فیلم دهه ی 90 است.

*بد نیست بدونید که او قبلا عضو پیمان دگما 95 بوده است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 16:22  توسط محمود  | 

 

معرفی فیلم: امتیاز نهایی

 

Match Point   

بازیگران: برایان کاکس-  متئو گود                          

اسکارلت یوهانسون- امیلی مرتیمر                                                

کارگردان:وودی الن

زمان: 124 دقیقه

امریکا 2005

 

 **********************

خلاصه داستان:

پسر ی به شهر می اید و یه دوست پولدار پیدا می کند با خواهرش رابطه پیدا می کند با او ازدواج می کند پدر شغلی مناسب به او می دهد.ولی او به  نامزد برادر زنش (اسکارلت یوهانسون)  علاقه دارد که مدتی است از هم جدا شده اند . از طرفی  همسرش  را  هم دوست دارد و نمی تواند از او هم جدا شود ماجرا زمانی خراب  می شود که ان دختر از این رابطه نامشروع حامله می شود و حاضر  به سقط  جنین  هم  نمی شود.حالا او بر سر دو راهی قرار دارداز دست دادن ابرو و همسرش یا کشتن اون دختر ...

 

***************************

همون داستان معروف و کلاسیک فیلم "مکانی در افتاب" (شاهکار جرج استیونس)که وودی الن بزرگ ان را بازسازی کرده  ولی با پایانی متفاوت و غیر کلاسیک. کسانی که فیلم استیونس را دیده اند و ان را یکی از بهترین  فیلم های خود می دانند  از این فیلم هم راضی خواهند بود.

من که از پایان "مکانی در افتاب" بیشتر خوشم اومد پیشنهاد می کنم اول اونو نگاه کنین .امتیاز فیلم استیونس نسبت به  فیلم وودی الن تعلیق فراوان ونمایش قوی تر اشفتگی درونی شخصیت اول

فیلم است.

مکانی در افتاب برنده ی 6 جایزه ی اسکار شد

وامتیاز نهایی نامزد 4 جایزه ی گلدن گلوپ شد 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 16:21  توسط محمود  | 

تری جورج کارگردان هتل رواندا

تری جورج متولد ایرلند شمالی است. در ١٩٧١ زمانی که نوجوانی بیش نبود به دلیل مظنون بودن به عضویت در ارتش جمهوری خواه ایرلند دستگیر و به شش سال زندان محکوم گردید. در ١٩٧٨ از زندان آزاد شد و در ١٩٨١ به نیویورک مهاجرت کرد. از ١٩٨٥ با نوشتن نمایشنامه تونل، درامی بر اساس تجربیات دوره زندان خود، وارد دنیای تئاتر شد.

کارنامه سینمایی او با نوشتن فیلمنامه به نام پدر- جیم شریدان- در سال ١٩٩٣ و کمک در ساخت آن آغاز می شود. جورج با این نوشتن فیلمنامه این فیلم بر اساس ماجرای واقعی زندگی گری کانلون باعث شد تا بسیاری از مردم جهان به آن چه در ایرلند شمالی می گذرد توجه کنند.

 سه سال بعد جورج اولین فیلمش پسر بعضی مادرها یا پسران و مبارزان را با موضوع اعتصاب غذای گروه بابی ساندز در ١٩٨١ نوشته و کارگردانی کرد. در ١٩٩٧ بار دیگر فیلمنامه ای برای جیم شریدان به نام مشت زن نوشت. او با تمرکز بر معضلات سیاسی مردم ایرلند شمالی نشان داد که یک فیلمساز سیاسی است و اینک آخرین کارش هتل رواندا باعث شد تا هم چون آثار پیشین اش توجه بسیاری از مردم جهان به حادثه ای جلب شود که هیچ اطلاعی از آن نداشته اند.

ماجراهای فیلم هتل رواندا در در مرکز قاره آفریقا می گذرد و قصه یک نسل کشی صد روزه در سال ١٩٩٣ است که افراد قبیله هوتو به تلافی ترور رئیس جمهوری که ظاهراً قصد داشت تا برای همیشه میان قبایل توتسی و هوتو صلح ایجاد کند، نزدیک به یک میلیون نفر از افراد قبیله توتسی قتل عام کردند. شخصیت اصلی فیلم  مردی به نام پل روسسه باگینا یک مدیر هتل هوتو تبار است که ١٢٠٠ توتسی را در هتل پناه می دهد و از این طریق جان آنها را نجات می دهد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 0:57  توسط محمود  | 

my favorite's movies

Cinema paradiso (1988)
The Godfather (1972)
The Godfather II (1974)
L Dolce Vita (1960)
Notorious (1946)
Raging bull (1980)
A Streetcar named desire (1951)
Sunset Blvd. (1950)
Vertigo (1958)
A Place In The Sun (1951)
Breaking the waves (1996)
It happened one night (1934)
Psycho (1960)
Repulsion (1965)
Some like it hot (1959)
The big sleep (1946)
 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 0:48  توسط محمود  | 

 

معرفی فیلم: شبی اتفاق افتاد

 

It’s happened one night     

بازیگران: کلادیت کالبرت-کلارک گیبل

کارگردان: فرانک کاپرا

زمان: 105 دقیقه

امریکا 1934

کمدی-رمانس

 

 **********************

خلاصه داستان:

دختری (کالبرت ) که ازدواجی ناخواسته راپیش رو دارداز پیش پدر ثروتمند خود فرار می کند.در این حین با روزنامه نگاری (گیبل) همراه می شود .مرد طی اتفاق های جالبی رابطه اش را با نزدیک

می کندو وعده ی کمک به او می دهد از طرفی قصد چاپ ماجرای زندگی او را نیز دارد.این رابطه کم کم به عشق دختر نسبت به

مرد تبدیل می شود...

 

***************************

فیلمی فوق العاده و یکی از شاهکار های همه ی دوران !

این فیلم برنده ی هر 5 رشته اصلی در مراسم اسکار بود.

بهترین فیلم- کارگردان- نویسنده- بازیگر اول مرد و زن

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 0:22  توسط محمود  | 

 Renee Zellweger                                                                       

نام: رنه زلويگر

 

برنده گلدن گلاب:

- شيكاگو (2002)

برنده اسکار

-کوهستان سرد (2004)

نامزد اسكار:

- شيكاگو (2003)

- خاطرات بريجيت جونز (2002)

بيوگرافي:

با بازي در فيلم جري مگواير (1996) به شهرت رسيد.

او در سال 2002 دو فيلم بر روي پرده سينماهاي آمريكا داشت: خرزهره سفيد و شيكاگو.

او براي بازي درخشانش در فيلم شيكاگو در شصتمين مراسم جايزه گلدن گلاب برنده جايزه بهترين بازيگر موزيكال شد. اما در رقابت تنگاتنگ با نيكول كيدمن بر سر تصاحب مجسمه اسكار سال 2003 بازنده شد.

بخشي از فيلمشناسي: 

                                             کوهستان سرد (2004)

Down With Love (2003)

سقوط با عشق (2003)

شيكاگو (2002)

خرزهره سفيد (2002)

خاطرات روزانه بريجيت جونز (2001)

من، خودم و آيرين (2001)

پرستار بتي (2000)

مجرد (1999)

يك چيز درست (1998)

حيله گير (1997)

جري مگواير (1996)

تمام وسعت دنيا (1996)

زندگي پست (1995)

گيچ و خنگ (1993)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 0:15  توسط محمود  | 

 

معرفی فیلم:

 

Down with love

بازیگران:رنه زلوگر- ایوان مگ گریگور

کارگردان: پیتون رید

زمان: 101 دقیقه

امریکا 2003

 

 **********************

خلاصه داستان:

1962  منهتن – زنی (زلوگر) با نوشتن کتابی همه ی زنان را به دوری از رابطه ی جنسی با مردان دعوت می کند . در مدت کوتاهی در بین زن ها به قهرمانی تبدیل می شود.در این حین یه روزنامه نگار (گریگور)سعی می کنه با ایجاد رابطه عشقی با این خانم شکستش بده ولی امان از دست این دل...

 

***************************

با اینکه2 سال از وقتی که دیدمش می گذره ولی امروز یدفعه یادش افتادم گفتم یه راهنما واسش بنویسم.

به شخصه زیاد به فیلمهای لوس علاقه ندارم ولی این یکی واقعا جالب بود

زلوگر مثل همیشه فیلم رو واسه خودش کرده !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 0:13  توسط محمود  | 

 

سفارش :

    

myfilm_arshive@yahoo.com

یا نظر بدین.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 9:9  توسط محمود  | 

  

 

              بازهم هست !!!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 9:5  توسط محمود  | 

JavaScript Codes