برای آقا وحید از وبلاگ "پیچش"
نگــاهی به سینمـــای اسکانـدینــاوی (1):
مقاله ی زیر نگاهی گذرا دارد بر اشخاص و آثار برجسته ای که سینما ی سوئد را پایه گذاری نمودند.
بررسی سینمای سوئد
فیلمسازی در سوئد از سال 1909 آغاز شد. و کسانی که شخصیت و تکامل سینمای سوئــــد نتیجه ی کار انهاست، یعنی ویکتورسیستروم و موریس اشتیلر در سال 1912 قدم به صنعت سینمای سوئد نهادند، این تاخیر در شروع صنعت سینمای سوئد، به جای اینکه اثری بد در فیلمهای سوئدی داشته باشد، بسیار مفید واقع شد. کارگردانان سوئدی گریفیث واینس را الگوی خود قرار دادند. بخصوص فیلمهای غربی اینس را در میان کوههای بلند و پربرف کشور خود از نو ساخته اند. برای یافتن موضوع فیلمهای خود به سراغ افسانـه های ملی و تاریخ و ادبیات خود روی آوردند و تقریبا از روی همه ی آثار سلما لاگرلــــــوف فیلم تهیه کردند. داستانهای مفصل این نویسنده، زمینه ی غالب فیلمهای برجسته ی سوئدی قرار گرفت.
آدمهای فیلمهای سوئدی چون از سرچشمه ی ادبیات آب می خورند و سینماگران در روی پرده آوردن آنها به جد می کوشیدند، بدین جهات عمق و استحکامی می یافتند که تا آن در هیچ فیلمی سابقه نداشت. تا آخر جنگ جهانی اول سینمای سوئد هم شهرت بین المللی به دست آورده بود و هم نزد منتقدین ارزش یافته بود. برای اکثر ادبا و فضلا، بخصوص در اروپا، فیلمهایی چون "یاغی و زنش"(1917) و "کالسکه ی خیالی"(1920) اثر سیستروم و یا "گنج سرآرن"(1919) اثر اشتیلر نخستین اشاراتی بودند بدین معنی که سینما را جدا می توان هنر دانست. بازی هنرپیشگان، برای اینکه مناسب موضوع باشد، وقار خاصی دارد، و عکاسی فیلمها اغلب دارای زیبایی خیره کننده ایست. فیلمبرداری زیبایی ظاهری محض ندارد، بلکه به اعماق محیط خشن و وحشی و زیبایی های طبیعی ان نفوذ می کند تا دنیایی را که این قهرمانان در آن حرکت می کنند تقریبا قابل لمس سازد.
اما سینمای سوئد نیز مانند دانمارک و بعدها آلمان به سزای موفقیت خود رسید. بهترین هنرمندانش تطمیع شدند و به کارخانه های بزرگتر و غنی تر کشورهای دیگر رفتند. بیشتر کارکنان فنی به آلمان رفتند. اشتیلر و سیسترم را هالیوود ربود. اشلیتر قبل از رفتن به هالیوود فیلم بزرگ دیگری ساخت که در عین حال خلاصه ای از سینمای سوئد و آخرین اثر مهم آن بود. این فیلم "اثر گوستابرلینگ"(1924) نام دارد. و داستان این فیلم که باز هم از لاگرلوف اقتباس شده است، بلافاصله پس از جنگهای ناپلئون در سوئد رخ می دهــــد. گوستابرلینگ کشیشی آواره است که او را از کلیسا طرد کرده اند. وی به گروه هرزه ای که در پانسیون اکبی زندگی می کنند می پیوندد. دخترک ایتالیایی زیبایی که نامزد پیرمرد اشرافی است وارد این خانه می شود. هنگامی که لبرینگ و دخترک عاشق هم می شوند. نفرینی که اکبی رافرا گرفته است آنها را تهدید می کند. ولی عشق حقیقی آنها را نجات می دهد، اما در این فیلم نقل داستـــان به صورت قراردادی هدف اشتیلر نبوده است. بیشتر سوئدی ها این داستان را از پیش می دانستند(نویسنده برای آن جایزه ی نوبل برده بود) قصد اشتیلر زنده کردن آدمهای داستان بود. میزان توفیق او در این کار را با دیدن فیلمش می توان دریافت. نسخه ی موجود این فیلم دو ساعته می باشد، در حالی که زمان آن در اصل دو برابر این مدت بوده است. به همین جهت رشته ی داستان مکرر از دست می رود. اما از حیث پرورش خصوصیات قهرمانان داستان و محیط عاطفی ای که آنها را دربر گرفته است و رنگ خاص فیلمهای آن زمان این فیلم شایان تحسین است. بگفته ی یکی از منتقدان سوئدی آن زمان:"شاهکار نیست...ولی، البته، یکی از فیلمهای واقعا بزرگ است." پس از این فیلم تا مدتها فیلم بزرگی از سوئد بیرون نیاید. به خاطر این فیلم اشتیلر به هالیوود دعوت شد. وی در اوائل سال 1925 سوئـــــد را ترک گفت و "دخترک ایتالیایی" فیلم" گوستابرلینگ" یعنی گرتاگاربو را با خود به هالیوود برد.
*بنظر می آید که هالیوود هر گلی که در سینمای اروپا می شکفت را با بی رحمی می چید و می برد. در حقیقت هالیوود از شرایط اقتصادی پس از جنگ جهانی استفاده کرد. همچنان که فیلمهای آمریکایی بر بازار جهان سیطره زدند، سینمای اسکاندیناوی نیز که پس از جنگ جهانی اول شکوفا و بارور شده بود، رفته رفته دچار انحطاط شد و سرانجام از میان رفت.
* برگرفته از گفتار آرتور نایت در باب تاریخ سینما
* خیلی دوست داشتم در این مقاله از اینگمار برگمان هم صحبت می کردم ولی از آنجایی که برگمان از نسل بعد و از جریان سینمای نوین سوئد است در این مجال به او نپرداختم ولی بزودی یک مقاله ی تحلیلی کامل به همراه معرفی آثار برگمان تهیه و تنظیم خواهم کرد.
*****
معرفی فیلم: شب اول ماه می
Walpurgis Night
بازیگران: لارس هنسن- اینگرید برگمن- کارین کاولی
کارگردان:گوستاو ادگرن
زمان : ۷۵
سوئد- 1935
**********************
خلاصه داستان: بورگ (لارس هنسن) که مدیر شرکتی است بعد از سالها زندگی با همسرش تمایل به بچه دار شدن دارد ولی همسرش کلاری (کارین کاولی ) با این کار مخالف است. با این حال کلاری آبستن می شود او که بشدت از این مسئله ناراحت است، بورگ را ترک می کند و به پزشک مراجعه می کند ولی پزشک اجازه ی سقط نمی دهد و او نیز پنهانی این کار را نزد پزشکی غیر قانونی انجام می دهد. راجر خلاف کاری است که به طور اتفاقی از این موضوع مطلع می شود و تصمیم به اخاذی از کلاری می گیرد اما کلاری او را می کشد. لنا (اینگرید برگمن) منشی بورگ است و علاقه ی شدیدی به بورگ دارد ولی بخاطر اینکه مشکلی بوجود نیاید و بورگ از این موضوع مطلع نشود از کارش استعفا می دهد. در شب خداحافظی، بورگ متوجه می شود که در تمام این مدت لنا را دوست داشته و اکنون جدایی از او برایش دشوار است. مدتی می گذرد و بورگ به ناحیه ای دور افتاده می رود در بازگشت، می بیند که کلاری خودکشی کرده و در یادداشتی به قتل راجر و ماجرای پزشک قلابی اعتراف کرده است. بورگ و لنا با هم ازدواج می کنند و بعد از یکسال صاحب فرزندی می شوند.
***********************
تینی سویلا:رایج ترین راه حل برای مشکلات زناشوئی در داستان های عامه پسند سوئد و دوره ای که فیلم در آن روایت می شود این بود که زن و شوهر با وجود همه ی اختلافات بخاطر بچه ها و خانواده خود به زندگی شان ادامه دهند. ولی "شب اول ما می" از این قاعده مستثنا ست. در این فیلم آمادگی زوجین برای بچه دار شدن بر تقدس پیوند خانوادگی ارجعیت دارد و زندگی شان به جهت عدم تفاهم در این زمینه از هم می پاشد. نکته جالب این است که در سینمای اسکاندیناوی، خیلی متداول است که به فرزند نامشروع و غیرقانونی تقدسی خاص داده شود به شرطی که حاصل عشق واقعی باشد.
این اثر، فیلمی بود که به عقیده ی منتقدان، اعتبار هنرمندی مستقل را برای اینگرید برگمن به همراه آورد.
"شب اول ماه می" پنجمین فیلم در کارنامه ی برگمن و نقطه ی عطف کاری او بود.
گوستاو ادگرن کارگردانی است که در دهه ی بیست به عنوان استاد فیلم های کمدی خود را تثبیت کرده بود اما در آغاز دهه ی سی به ساخت فیلم های جدی روی آورد. از ادگرن به عنوان کارگردانی یاد می شود که در تشخیص سلیقه ی و خواست مردم و جامعه ی سوئد مهارت خاصی داشت.
